close
تبلیغات در اینترنت
ضرب المثل «جعفرخان از فرنگ برگشته!»

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 91
  • کل نظرات : 3
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 62
  • بازديد ديروز : 4
  • بازديد کننده امروز : 1
  • بازديد کننده ديروز : 3
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 1
  • بازديد هفته : 212
  • بازديد ماه : 678
  • بازديد سال : 3,363
  • بازديد کلي : 56,887
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.147.152.6
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

آخرین ارسالی های انجمن

"پورتال سرگرمی پارسیف":این ضرب المثل در مورد افرادی به کار می رود که پس از مدتی زندگی در خارج از کشور، تغییر رفتار می دهند و به اصطلاح خودشان را گم می کنند. کسانی که به هر طریقی سعی می کنند که به یاد دیگران بیندازند که مدتی در خارج از کشور بوده اند. اما چرا جعفرخان!
«حسن مقدم» نویسنده ای بود که در اروپا تحصیل کرده بود و آشنایی زیادی با افراد اروپا رفته داشت. به گفته ی «استاد پرتوی» او پس از برخوردهای فراوان با خارج رفته های بی ظرفیت؛ تصمیم گرفت یک نمایش کمدی بر اساس شخصیت این افراد بنویسد.این نمایش با نام «جعفرخان از فرنگ برگشته»، در سال 1301 شمسی، در «گراند هتل» تهران اجرا شد. شخصیت اصلی این نمایش، جوانی به نام جعفر بود که تازه از اروپا برگشته بود و با رفتارهای متظاهرانه اش، باعث دردسر خانواده اش شده بود. جعفرخان وقتی می خواست به دیدن مادرش برود، برایش کارت ویزیت می فرستاد و هرجا می رفت، توله سگش را هم با خودش می برد. او در مدت اندکی که از وطنش دور بود؛ زبان فارسی را از یاد برده بود و با گفتن جملات فرانسوی، اطرافیانش را گیج می کرد. او که تا چندسال قبل از تهران خارج نشده بود، مدام می گفت: «ما پاریسی ها این کار می کنیم! ما پاریسی ها این عقیده را داریم!».
این نمایشنامه چنان شهرتی پیدا کرد که نامش به صورت ضرب المثل درآمد و هنوز مردم برای فرنگ رفته های متظاهر و بی ظرفیت، این عبارت را به کار می برند. اما به غیر از متن و اجرای خوب این نمایش، به دلیل استقبال مردم، فراوانی جعفرخان هایی بود که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد. یکی از همین فرنگ رفته ها،جناب صحاف باشی بود. او یکی از محصلینی بود که در زمان ناصرالدین شاه، به اروپا فرستاده شد. او در اروپا در کار صحافی کتاب تبحر پیدا کرد و پس از بازگشت به ایران، از طرف دربار؛ به او لقب صحاف باشی دادند. آن زمان جناب اعتضاد السلطنه، وزیر علوم بود. صحاف باشی همراه تعدادی دیگر از محصلان اروپا رفته، به دیدن اعتضاد السلطنه رفت. ضمن صحبت از امکانات اروپا، صحاف باشی درباره پارک ها و آب نماهای زیبای اروپا توضیح داد ولی به جای گفتن حوض، کلمه فرانسوی آن را گفت. اعتضاد السلطنه با تعجب پرسید: «معنی این کلمه که گفتی چیست؟
صحاف باشی با دستش به حوض وسط حیاط اشاره کرد و گفت: «منظورم همین چیزی است که آب داخلش هست.»
اعتضادالسلطنه نگاهی به صحاف باشی انداخت و گفت: «تو که چند سال بیش تر اروپا نبودی، چطور یادت رفته؟»
صحاف باشی که با ادا و اطوار تظاهر می کرد که دارد به ذهنش فشار می آورد، لبخندی زد و گفت: «از بس در آنجا فرانسه حرف زده ام. فارسی از یادم رفته است!»
جناب وزیر دستی به سبیلش کشید و گفت: «زیاد به خودت فشار نیاور! الآن یادت می آید.» بعد با صدای بلند فریاد زد: «آن چوب و فلک را بیاورید.»
صحاف باشی هاج و واج پرسید: «چه خبر شده؟
اعتضادالسلطنه بدون اینکه به فریادهای او اهمیت بدهد، دستور داد جناب صحاف باشی را خواباندند و چوب زدند. هنوز چندتا چوب به کف پای صحاف باشی نزده بودند که فریاد زد:
«اشتباه کردم! حوض! حوض!» البته چوب و فلک فقط زبان صحاف باشی را باز نکرد. ضربات چوب و فلک، اثر معجزه آسایی هم در باز شدن زبان پسر ناظم الملک داشت.جناب ناظم الملک از معتمدین شیراز بود.وقتی پسرش از اروپا برگشت، به افتخارش مهمانی مفصلی داد و اقوام و دوستان را به ناهار دعوت کرد. سرسفره ناهار؛ پسر ناظم الملک به دیس آلبالو پلویی که به سبک شیرازی ها وسطش خروس بریان گذاشته بودند اشاره کرد و گفت: «آقاجان! از آن غذا می خواهم.»
جناب ناظم الملک با مهربانی گفت: «جانم! چه می خواهی؟»
پسر دوباره به دیس آلبالوپلو اشاره کرد و گفت: «اسمش یادم رفته! اوم... اسمش چی بود؟ از آن غذایی که داخلش شوهر مرغ است!»
ناظم الملک با تعجب پرسید: «یعنی تو چهار سال رفتی فرنگ، اسم غذایی را که از بچگی خوردی یادت رفته؟».
پسر سرجایش جابه جا شد و با غرور گفت: «آخر توی این چندسال، فقط فرنگی حرف زده ام و خیلی از کلمات زبان خودم را فراموش کرده ام.»
ناظم الملک که از فرط خجالت، صورتش هم رنگ گل های قالی شده بود، سرش را تکان داد و گفت: «حالا کاری می کنم که هرچی از یادت رفته به یادت بیاید.» بعد دستور داد خدمتکاران چوب و فلک را که انگار مثل کاسه و بشقاب، از لوازم ضروری خانه های آن روزگار بوده بیاورند و پسر فرنگ رفته اش را فلک کنند. اثر چوب هایی که کف پایش زدند چنان معجزه آسا بود که نه تنها هرچی فراموش کرده بود به یادش آمد، لهجه اش هم برگشت و هفت اتاق آن طرف تر، همه صدایش را می شنیدند که با لهجه ی شیرین شیرازی فریاد می زند: «آقاجان یادم آمد. خروس! خروس!»
منابع:
*ریشه های تاریخی امثال و حکم (ج1)،تألیف استاد مهدی پرتوی آملی، انتشارات سنایی
*شرح زندگانی من، تألیف عبدا... مستوفی
منبع:‌ نشریه شاهد نوجوان شماره 62 پیاپی 421


نويسنده: كتايون كيائي وسكوئي
تصويرگر: طاهر شعباني

منبع: راسخون

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

پیوندهای روزانه